در زمانی مناسب از مراحل خلقت جهان هستی،خداوند الاغ را آفرید و فرمود تو از طلوع آفتاب تا غروب کار خواهی کرد،بارهای سنگین به دوش خواهی کشید تو از هوش بی بهره خواهی بود و مقرر می شود که 50 سال زندگی کنی.الاغ گفت: پروردگارا چنین زندگی کردن به مدت 50 سال بسی طولانی است.20سال مرا بس است و چنین شد. آنگاه خداوند سگ را آفرید و فرمود تو از انسان حراست خواهی کرد و او را همراه خواهی بود،از پس مانده خوراک انسان تفذیه خواهی کرد و مقرر می شود که 25سال زندگی کنی،سگ گفت: پروردگارا چنین زندگی کردن به مدت 25 سال بسی طولانی است 10 سال مرا بس است و چنین شد. آنگاه خداوند میمون را آفرید و فرمود تواز شاخه ای به شاخه ی دیگر تاب خواهی خورد تو دلقک انسان خواهی بود و او را شاد خواهی کرد و مقرر می شود که 20 سال زندگی کنی.میمون گفت: پروردگارا 20 سال دلقک عالم بودن بسی طولانی است 10 سال مرا بس است و چنین شد. و در انتها خداوند مرد را آفرید و فرمود تو مرد هستی تنها موجود متفکر جهان هستی تو بر جهان حکومت خواهی کرد تو اشرف مخلوقات عالم خواهی بود و مقرر می شود که تو 20 سال زندگی کنی.مرد گفت: پروردگارا اشرف مخلوقات عالم بودن تنها برای 20سال شایسته ی مرد نیست عمری بیشتر عطا فرما. خداوند فرمود مقرر می شود عمری که 3 مخلوق دیگر نپذیرفتند به تو ارزانی شود و چنین شد. بدین ترتیب مرد 20 سال اول زندگی اشرف مخلوقات خواهد بود.آنگاه ازدواج می کند و 30 سال مانند الاغ از طلوع آفتاب تا غروب کار می کند.وقتی بچه دار شد 15 سال مانن سگ از آنها حراست می کند و همراه آنان خواهد بود و از پس مانه خوراک آنها تغذیه خواهد کرد وقتی پیر شد 10 سال مانند میمون دلقک نوه هایش خواهد شد و اسباب تفریح آنها را فراهم خواهد کرد و چنین شد.
+
نوشته شده در 86/11/26ساعت 2:40 AM توسط افسانه
|

یادته من وتو داشتیم ساده زندگی می کردیم از همین چشمه شفاف رفع تشنگی می کردیم تا اینکه گذشت و دیدیم دل من دیونه تر شده به تو گفتم دل تو از قصه من باخبر شد اولش گفتم یک حسه یا یک احترام ساده اما بعد دیدم که عشقه ، آخه اندازش زیاده من بازم طاقت آوردم مثل پونه ها تو پائیز سرنوشت تو سفیده ، ماجرای من غم انگیز بد جوری دیونتم من ، فکر نکن یک اعترافه همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من آخه چه لذتی داره ناز چشماتا کشیدن رفتن یک راه دشوار ، ولی هرگز نرسیدن تو که چشمای قشنگت خونه صدتا ستاره ست تو که لبخند طلائیت واسه من عمری دوبارست بیا واسه ی همیشه جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم ، بیا و بهم کمک کن
+
نوشته شده در 86/11/26ساعت 2:35 AM توسط افسانه
|

تو اتاقشون گل مصنوعي بيشتر ميذارن
تو مث اونا نباش چون زير بارون نميرن
مث ليلي نميشن تو خواب مجنون نميرن
تو مث اونا نباش اونا واسم بس نبودن
اونا مث نقش معبدا مقدس نبودن
تو مث اونا نباش اونا شکستن بلدن
به حساب خود خواهيم نذارولي اونا بدن
تو مث اونا نباش اونا ازم جدا شدن
بي دليل شکستن و رفتن و بي وفا شدن
تو مث اونا نباش مثل همين حالات بمون
خيلي آروم وزلال و با وفا ومهربون
تو مث اونا نباش تا اين چشا باز نشه خيس
بگو مثل اونا نيستي هم بکو هم بنويس
+
نوشته شده در 86/11/26ساعت 2:31 AM توسط افسانه
|

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .دید که مرا میشناسد . **** گفت: "بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم." **** یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است.
خندیدم .
گفت: " دوستیم؟ " .
گفتم:" دوست دوست."
گفت: " تا کجا ؟ "
گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. "
گفت: " تا مرگ! "
خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! "
گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!"
گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد."
گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده میشوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم."
خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم ."
نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمیکرد . میدانستم. او میخواست حتما دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید .
گفتم: "باشد . تو بگذار."
گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ "
گفتم: "باشد."
هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز همدیگر را نگاه میکردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست .
من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم.
میگفت:"شکمو ! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را میگذاشت
توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم: "بخورش! "
میگفت:"تمام میشود. میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد. من همهاش را خورده بودم.
گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچهها بخورند یا کرمها .آن وقت چه کار می کنی؟"
گفت: "مواظبشان هستم." میگفت میخواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد."
او بزرگ شده است. من بزرگ شدهام. من همه شکلاتها را خوردهام. او همه شکلاتها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند.
میخواهد برود .برود آن دور دورها.
می گوید :"میروم اما زود بر میگردم." من میدانم که میرود و بر نمیگردد.
یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش.
گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش.
هر دو را خورد .خندیدم. میدانستم دوستی من «تا» ندارد. میدانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه.
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟!
+
نوشته شده در 86/10/27ساعت 3:13 AM توسط افسانه
|

همه می گذرند و می گویند: "چقدر عجیب عاشق شدی!" و من بی توجه به گفته ها دامن چین چین آرزو می پوشم و پولکهای شادی به سر میزنم تا تو بیایی، با طنین فراموشی نبودن ها ولی کم کم،پولک ها شل شدند و افتادند و تیک تاک ثانیه های انتظار به من فهماندند،چقدر دیر است! و دیدم که تو هرگز نمی آیی نمی خواهم باور کنم که حالا میان اصوات خاموش اشک همه می گذرند و می گویند: "چقدر ساده فراموش شدی!"![]()
+
نوشته شده در 86/09/04ساعت 3:24 PM توسط افسانه
|

زاد روز اشو زرتشت:در روز 6 فروردین ماه زرتشت،پیامبر ایرانی زاده شد و باز در همین روز در سن سی سالگی به پیامبری برگزیده شد.در این روز«گشتاسب»دین زرتشتی را پذیرفت و رستاخیز و بسیاری از وقایع دیگر که در رساله پهلوی به نام «فروردین روز خورداد»آمده است،به وقوع پیوست. جشن فروردینگان«بزرگداشت شهدا و در گذشتگان»:روز 19 فروردین ماه به مناسبت هم نام بودن روز و ماه نزول فرَوَهر در گذشتگان مراسمی برگزار می شود.پارسیان در این روز به آرامگاه ها می روند و در آنجا چوب صندل بخور می دهند و موبدان با نذورات میوه و گل مراسم را به جای می آورند.این مراسم،شبیه عید توسن(toussaint)نزد مسیحیان کاتولیک است که در اول ماه نوامبر،«عید اموات»برگزار می کنند و مزار در گذشتگان را با گی می آرایند.بر اساس باورهای دین زرتشتی،در طول 10 روز تمام روانها به این جهان می آیند و به خانه های خویش می روند و نتیجه کلی از انجام این مراسم،شادی روح(فروهر)در گذشتگان،گشایش کارهای بازماندگان و افزایش روزی است.بازماندگان برای شادی روح در گذشتگان،اوستا می خوانند تا روان ها شاد و خرم،به جایگاه اصلی خویش بازگردند. جشن مهرگان:10 مهر ماه،مصادف با دومین جشن بزرگ ملی-دین زرتشتیان،«مهرگان»است که در آن،نام روز و ماه،یکی می شود و سه جنبه طبیعی-تاریخی و دینی دارد.از نظر طبیعی:چند روز پس از اعتدال پاییزی و جشن برداشت محصولات کشاورزی است.از لحاظ تاریخی:کاوه آهنگر به مدد نیروی داد و راستی،بر نیروهای شر و دروغ پیروز شد و فریدون به پادشاهی رسید.جنگ بین راستی و دروغ در ایران،ریشه ای کهن دارد و در همه جشن های ملی،به گونه ای،این مبارزه و پیروزی نهایی حق بر باطل جلوه گر می شود.از نظر دینی:در فرهنگ ایران باستان،«مهر» یا «میترا» به معنای خورشید،مهر،دوستی،محبت،نگهبان پیمان و هشدار دهنده به پیمان شکنان است. در گذشت اشو زرتشت:ایرانیان از زمانهای دور به «ارجاست» پادشاه تورانی خراج می دادند.زرتشت در سن 77 سالگی گشتاسب را از دادن خراج منع کرد.در نتیجه جنگی میان ایرانیان و تورانیان در گرفت.ارجاسب در دومین حمله خود به بلخ صدمات و خرابی های زیادی وارد ساخت.در این هنگام گشتاسب و جنگاوران در پایتخت نبودند و زرتشت در آتشکده«نوش آذر» برای پیروزی ایرانیان مشغول نماز و نیایش بود که یکی از تورانیان به نام«برات رش»از پشت سر به وی حمله کرد و او را کشت و بدین ترتیب طومار زندگی پیامبر 77 ساله با آن همه رنج و مشقت و جهاد در راه دین خدا و آسایش انسانها در نوردیده شد.سالروز مرگ اشو زرتشت 5 دی ماه است. جشن سده:بنابر سنت کهن همه ساله زرتشتیان روز 10 بهمن ماه را به مناسبت پیدایش آتش جشن می گیرد.این جشن را از لحاظ تاریخی،به «هوشنگ شاه» نسبت می دهند.در شاهنامه آمده است:«روزی هوشنگ شاه و همراهانش در کوهی می رفتند که ناگهان ماری را دیدند و دوبار سنگی را به سوی او پرتاب کردند.از برخورد آن دو سنگ،جرقه ای پدیدار شد و بوته ای آتش گرفت.پس شاه خداوند را نیایش نمود که راز را بر او آشکار کرده و آن روز را جشن اعلام کرد.»از نظر دینی این جشن یادآورنده اهمیت نور و نیروی آتش،نور خورشید و نور دل و جان است که همه نشانه هایی از فروغ اهورامزدا است.این جشن نزدیک غروب آفتاب با آتش افروزی آغاز می شود؛به طوری که کوهی از بوته هیزم و خار در بیرون شهر فراهم می کنند و موبدان لاله به دست،در حالی که اوستا را زمزمه می کنند بوته ها را آتش می زنند و مردم دور آن جمع می شوند و نماز نیایش آتش را می خوانند.سپس دست یکدیگر را گرفته دور آتش می چرخند و شادی می کنند. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/08/28ساعت 2:36 PM توسط افسانه
|

اي كاش تو عمرت فقط به يه نفر مي گفتي:"دوستت دارم" اي كاش وقتي مي گفتي دوستت دارم تا آخرش پاي حرفت مي موندي اي كاش وقتي به دستش بوسه زدي وگفتي:"دوستت دارم"مي موندي و مي ديدي كه تا صبح دستاشو بو كرد تا عطر عشقت تو قلبش بمونه اي كاش وقتي مي خواستي به يكي ديگه دل ببندي !!!اون شبي رو به ياد مي آوردي كه قسم خوردي "دوسش داري" اي كاش وقتي با نگاهت به لبخندي كه رو لباش مرده بود خنديدي از خودت مي پرسيدي به كدوم گناه جلوي اوون همه نگاه خوردش كردي؟!!! اي كاش... !!! يادته يه هفته هنوز نگذشته بود كه پا روي قلبي گذاشتي كه بهت تكيه كرده بود و خيلي راحت با اوون اومدين از روي تيكه تيكه هاش رد شدين؟!!! هنوزم صداي قدماتون تو گوششه توام ميشنوي؟ اما...!!! اما افسوس وقتي برگشتي كه اوونو زير خروارها خاك پنهان كردن تا كسي نبينه قلب نداره تا كسي نبينه عشقش قلبشو له كرده!!! افسوس وقتي پشيمون شدي كه به جاي تو دست سرد خاك اونو محكم درآغوش كشيده افسوس وقتي فهميدي كه به خودش قول داده واست يه فرشته باشه كه به جاي پرواز به خونه ي تو واسه هميشه پر كشيد و رفت اما من ميدونم دلش هنوزم واسه گرمي دستات داره پر ميزنه ميدوني چر؟!!!ا آخه تو دستات يه عشق پاك ميديد آخه دستات خيلي امن بود دلش مي خواست هميشه از اين همه دروغ به دستاي تو پناه ببره يه چيز بپرسم راستشو ميگي!!! تا حالا دستاي توام هواي دستاي عاشق اونو كرده؟ تا حالا واسه يه بارم كه شده روزاي با هم بودنتونو به ياد آوردي؟ اي كاش خودش مي تونست بياد و جواب يه عالمه چرارو ازت بگيره اما...!!! اما ميدوني لحظه ي آخر از خدا چي خواست؟ "هر جا هست و با هر كي هست هميشه خوشبخت باشه"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/06/23ساعت 5:38 AM توسط افسانه
|

سلام چه زود اومد انگار همین دیروز بود که رفتیم نماز عید فطر خوندیم عمرمونم زود گذشت اما خیلی از اومدنش خوشحالم وقتی ماه رمضان می یاد احساس می کنم خدا دیگه زیاد به بندهاش سخت نمی گیره سحریا،افطاریا همیشه واسم دوستاشتنیه... تو ماه رمضان دیگه می تونیم صدای اذان و بشنویم فرصت داریم که با خدا عاشقانه تر از قبل درد و دل کنیم این ماه و به همه ی تبریک می گم...امیدوارم بتونیم تو این ماه کاری کنیم که بیشتر از همیشه اوج بگیریم تا به خدا نزدیک شیم.... دوستان من همیشه در اوج باشید و یادتون نره خدا همیشه درهای رحمتشو به رومون باز نگه می داره ماه پر برکت رمضان مبارک چقدر خوبه تو این ماه برای خوشبختی هم به وسعت آسمانها دعا کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/06/21ساعت 11:30 PM توسط افسانه
|

![]()
عاشق ديوانه اي بودم، که بر دريا زدم ![]()
![]()
![]()
رهرو گمگشته اي هستم، که بينا نيستم![]()
![]()
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا ديده اي![]()
![]()
تا بداني اينقدرها هم شکيبا نيستم![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/06/19ساعت 1:22 AM توسط افسانه
|

از وقتی که مُردم دلتنگی هایم چندین برابر شده است. یادت هست؟ حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را با تو بودن خرج می کردم آرام و بی صدا می گفتمت: دلتنگم. و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد تا لحظه ی مرگ. دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم. وقتی تازه زیر خاکی شدم قدیمی تر ها تشر می زدند که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟ در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست. هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند. می دانی؟ من نگران قلبم هستم اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟ اینقدر از من نترس شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همین را بگویم، اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی. نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی! اما ببین... به خدا من همان عاشق سابقم فقط... فقط کمی مرده ام! همین...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/06/18ساعت 2:16 AM توسط افسانه
|
